سلام
من بازم اومدم اما این بار واسه اخرین نوشته ![]()
همه چیز یه روز تموم میشه : گلها یه روز پرمرده میشن
_ درختا یه روز بی ثمر میشن _ پرنده ها یه روز اشیونشونو ترک می کنن
_ دریاچه یه روز خشک میشه _ خودکار یه روز جوهرش تموم میشه _ تراش یه روز کند میشه _ جنین یه روز شکم مادرش رو ترک می کنه
و …
حالا امروز نوبت منه که بلاگفا رو با همه ی خاطراتش ترک کنم و بدرود بگم .![]()
یادمه اون روزی که پا به این دنیای وبلاگ نویسی گذاشتم می خواستم به دبیر مبانیه کامپیوترمون بگم ما بیشتر از اینا بلدیم
می خواستم بگم من بلدم وبلاگ بسازم و با سلیقه اپ کنم . می خواستم به دوستام بگم من تنهاتون نمی ذارم .![]()
چند تا همکلاسی بودیم که یک یکی وبلاگ واسه خودمون ساختیم و هر روز همدیگر رو تحریک و یاری می کردیم و وبلاگامون رو اپ می کردیم و همدیگر رو خبر می کردیم که بچه ها من اپم بیاین نظر بدین و خداییش هیچ موقع همدیگرو تنها نذاشتیم .![]()
توی این راه دوستای زیادی پیدا کردم خیلی بیشتر از اونیکه فکرش رو بکنید همه جور ادمی رو دیدم
: صاف و صادق_ بدجنس و ریاکار_ مودب و باشخصیت _ بی ادب و بد دهن_ با مرام و مهربون _ بی معرفت و بی احساس_ عاشق و دل شکسته و…
خلاصه همه جورش رو دیدم یه جورایی با ادما اشنا شدم یعنی از دنیای کوچیک خودم اومدم بیرون .![]()
داستان زندگیاشونو خوندم و ازشون عبرت گرفتم . من تا پا به این دنیای وبلاگ نویسی نذاشته بودم ادما رو نمی شناختم فکر می کردم همه مثل خودمن صاف و صادق مثل کف دست ![]()
مجله – روزنامه خلاصه داستان زیاد می خوندم ولی هیچ کدومشو باور نداشتم شاید تو رویا بودم شایدم زیادی بچه بودم .![]()
تا این که به جایی رسید که با وبلاگا انس گرفتم بعضی ها بودن که وبلاگاشونو هر روز اپ می کردن و من دنبال و یه جورایی پای درد و دلشون مینشستم ![]()
نظرم رو می گفتم و با هم بگو مگو می کردیم .![]()
کم کم نامردی ها رو دیدم با گوشت های تنم حس کردم
خیلی سخت بود
واسه کسی که به دوستاش بیشتر از چشماش اعتماد داشت . واقعا سخت بود ولی جا نزدم .![]()
کم کم از ادما بدم اومد
تا اینکه یه روز با وبلاگ فانا
( نگار عزیزم)
اشنا شدم نوشته هاشو می خوندم خیلی قشنگ بود از قشنگیا می گفت از مهربونیا می گفت با اینکه تو دلش شاید یه دنیا غم بود .![]()
دیگه تصمیم گرفته بودم با ادما کاری نداشته باشم فقط دوستشون داشته باشم بدون اینکه بهشون اعتماد کنم و چشم امید داشته باشم ولی کم کم با کتابایی که خوندم با سمینارایی که رفتم دیدم به همه چیز عوض شد . ![]()
![]()
فهمیدم کسی که نا مردی می بینه یعنی بهترینه
. کسی که خنجر می خوره یعنی موفقه
. کسی که زیر ابشو می زنن یعنی به پاش نمی رسن
. از خودم خوشم اومد
. عاشق خودم شدم
و برای اینکه کسی فکر نکنه از من بهتر و موفق تره اونایی که دوستم داشتن دوستشون داشتم و اونایی که ازم بدشون میومد کاری به کارشون نداشتم .![]()
اره !!! من یک سال و نیم بیشتر اینجا زندگی نکردم ولی به اندازه ی موهای سرم تجربه کسب کردم و عبرت گرفتم و حالا دیگه فکر می کنم اینقدر بزرگ شدم که اینجا واسم کوچیکه .![]()
دیگه می خوام برم و شما رو دست عزیز دلم یار همیشگیم یعنی خدا بسپرم و می خوام به همه بگم شما ادمای خوبی هستین پس اینو به همه ثابت کنین با سنجیده عمل کردنتون .![]()
دوستان عزیزاین موقع ها همه میگن :
اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم
ولی من نه می خوام بگم بار گران بودم نه می خوام بگم نامهربون بودم من نگاری بودم که یک سال و نیم پیش پا به این دنیای وبلاگ نویسی گذاشتم و حالا می خوام برم .


